عضویت
x

ورود

نام کاربری:

رمز عبور:
 

یا عضو شوید

  گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟



 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امیتازات: 3.78
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بوف کور اثر صادق هدایت
نویسنده پیام
افتاب گردان
محدثه عارفی
****

مدیران بخش
ارسال‌ها: 153
کتاب مورد علاقه: خداحافظ گاری کوپر بیوتن بینوایان
تاریخ عضویت: ۸ بهمن ۱۳۹۲
سپاس ها 1158
سپاس شده 1064 بار در 158 ارسال
ارسال: #126
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
دوستان در یکی از داستان های مولوی عنوان شده  :
مردی فیلی را با خود به سر چشمه می برد تا فیل اب بخورد فیل عکس خود را دیده ،رم کرده و فرار می کند و  بعد مولوی چنین نتیجه می گیرد که هرکس وقتی از صفتی در دیگری اظهار بیزاری می کند در واقع از خود گریزان است و از صفت خود فرار می کند.
مولوی بدین شیوه در سال ها پیش سایه را بیان کرده و توضیح می دهد. و این زمینه ساز سوالی شد:
به نظر شما چه چیزی باعث می شود هدایت به جای فرار از سایه ی خود برای او بنویسد و با او حرف بزند با او که مثل جغد روی دیوار نشسته و حرف هایش را می بلعد؟
ایا بدلیل تنهایی هدایت بوده یا...؟
نظر شما چیه؟

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت...
۲۳-۳-۱۳۹۳ ۰۸:۴۹ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط آوای سکوت ، Niki ، f_hamed ، parya ، مرضیه ، arveensport ، arshia051 ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
parya
کاربر ارشد
**

کاربر ارشد
ارسال‌ها: 18
کتاب مورد علاقه: رمانهای ایرانی
تاریخ عضویت: ۱۵ دي ۱۳۹۲
سپاس ها 504
سپاس شده 99 بار در 18 ارسال
ارسال: #127
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
آفتاب گردان عزیز در جواب سوالی که مطرح کرده اید اولا فکر میکنم منظورتان از هدایت شخصیت اصلی کتاب بوف کور باشه و بعد هم شاید این شخصیت از صفاتیکه مورد نظر شماست نه تنها بیزار بوده که باکه آن صفات برایش ارزش داشته اند و در مقابل نتیجه و تفسیریکه از این داستان به مولوی نسبت میدهید حقیقتا کمی برای من عجیب است که آیا این تفسیر  و نتیجه از شخص مولوی باشد که برای این حرف نیز دلیل دارم و آن اینکه اگر هرکدام از ما از صفاتی زشتی همچون دزدی -خیانت -دروغ - تهمت و بسیاری از صفات زشت دیگر در بعضی بیزار باشیم و گریزان آیا واقعا از خود گریزانیم و از صفت خود فرار میکنیم؟ 
بسیار مایلم که جواب مرا شما و یا هرکام از عزیزان دیگر بدهد.ممنونو و متشکر
۲۴-۳-۱۳۹۳ ۰۱:۳۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط مرضیه ، افتاب گردان ، Niki ، arveensport ، Rasoul ، آوای سکوت ، arshia051 ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
افتاب گردان
محدثه عارفی
****

مدیران بخش
ارسال‌ها: 153
کتاب مورد علاقه: خداحافظ گاری کوپر بیوتن بینوایان
تاریخ عضویت: ۸ بهمن ۱۳۹۲
سپاس ها 1158
سپاس شده 1064 بار در 158 ارسال
ارسال: #128
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
(۲۴-۳-۱۳۹۳ ۰۱:۳۲ صبح)parya نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 اگر هرکدام از ما از صفاتی زشتی همچون دزدی -خیانت -دروغ - تهمت و بسیاری از صفات زشت دیگر در بعضی بیزار باشیم و گریزان آیا واقعا از خود گریزانیم و از صفت خود فرار میکنیم؟ 
بسیار مایلم که جواب مرا شما و یا هرکام از عزیزان دیگر بدهد.ممنونو و متشکر
متشکرم از توجهت دوست عزیز
این داستان توجه مرا در یکی از سایت ها جلب کرد حال منبع غیر موثق من خود می تواند دلیلی بر صحت و سقم حرف شما باشد و من هیچ گونه اصراری منوط بر چسباندن این داستان به مولوی نخواهم داشت.
و اما در مورد سوالی که مطرح فرمودید به نظرم همه ی ما این صفات را در وجود -نفس خود-نهفته داریم. وقتی ما از کسی که دروغ می گوید بدمان می اید باید توجه داشته باشیم که این صفت در نفس ما هم هست و دلیلی برای نفرت از دیگری وجود ندارد و در وقع باید از نفس خود گریزان باشیم.-که سرشت خداطلب ما چنین است-.در واقع باید به خاطر داشته باشیم که همه ی ما خاکستری هستیم و گناه کسی دلیل موجهی بر نفرت ما از او نیست.
مطمئنا نظر حقیر کامل نبوده و از سایر دوستان که نظراتشان را عنوان خواهند کرد سپاسگذارم.
در پایان باید عنوان کنم من خلاصه ی چنین داستانی را در یک سایت خوانده ام و خیلی خوش حال می شوم کسانی که مثنوی معنوی یا دیوان شمس دارند صحت رسیدن این شعر به مولوی را بررسی کنند.در مقابل من هم دیگر به هیچ عنوان مطلبی که منبع موثقی نداشته باشد نمی گذارم.-مطمئن باشد- و با تشکر از پریای عزیز بابت تذکر به جا و خوبشان.
با سپاس از همگی.

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت...
۲۴-۳-۱۳۹۳ ۰۹:۰۸ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط Niki ، مرضیه ، arveensport ، Rasoul ، parya ، آوای سکوت ، arshia051 ، elham68 ، فریماه ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
arveensport
امیر رحیم زاده
***

مدیران بازنشسته
ارسال‌ها: 164
کتاب مورد علاقه: کلیدر-طوطی-دو قرن سکوت
تاریخ عضویت: ۲ آبان ۱۳۹۲
سپاس ها 853
سپاس شده 1418 بار در 179 ارسال
ارسال: #129
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
با تشکر از خانم parya بخاطر نکته سنجی شان و آفتاب گردان عزیز باید در جواب این عزیزان عرض کنم که برخلاف خانم آفتاب گردان من اصرار زیادی بر  چسباندن این داستان به مولوی دارم Big Grin و این داستانی ست که در کتاب فیه ما فیه آورده شده و این کتاب بعد از وفات مولوی بر  اساس  گفته‌ها و آموزه‌هایی است که مولانا بیان می‌کرده و پیروان آن را می‌نوشتند.و همچنین کتابی است که تدوین آن بعد از وفات مولوی (۶۷۲ ق.) انجام گرفته و طبعاً ً نامی هم که بر آن نهاده شده است از مولوی نیست. از همین رو در نسخ قدیم گاه آن را الاسرار الجلالیه و گاه فیه مافیه خوانده‌اند.در ظهریه برخی از نسخه‌های خطی ابیاتی نوشته‌اند که در آنها فیه مافیه به کار رفته است. به گمان بدیع‌الزمان فروزانفر نام این کتاب را از قطعهٔ زیر که در فتوحات مکیه محیی‌الدین بن عربی آمده است، گرفته‌اند:
کتاب فیه ما فیه بدیع فی معانیه اذا عایفت ما فیه رایت الدرّیحویه
و اما آنچه در کتاب فیه ما فیه در خصوص این داستان آورده شده است :
فیل در آب
فیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب بخورد.
چون خود را در آب می دید، می رمید!
فیل فکر می کرد که دیگری است و از او می ترسید!
نمی دانست که از خود می رمد.
همه اخلاق بد، از ظلم و کینه و حسد و حرص و بی رحمی و کبر و ... چون در توست، نمی رنجی؛
چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
و نهایتآ اینکه آفتاب گردان عزیز خیلی زود تصمیم نگیرید و قول عدم درج بعضی مطالب را ندهید چرا که این مطلب شما کاملآ صحیح است ولی فکر میکنم در تفسیر آن اختلاف نظرات گوناگونی وجود داشته باشد.

چه دروغ و فریب بزرگی که میگویند ،هیچکس با خود چیزی بآن دنیا نمیبرد ؟؟؟
چه بسیار آرزوهاییکه آدمی با خود بگور میبرد!!!!!!
۲۵-۳-۱۳۹۳ ۰۲:۱۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط Niki ، افتاب گردان ، f_hamed ، Rasoul ، parya ، آوای سکوت ، مرضیه ، arshia051 ، مجید ، brief candle ، فریماه ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
مجید
کاربر ارشد
**

کاربر ارشد
ارسال‌ها: 245
کتاب مورد علاقه: روش
تاریخ عضویت: ۱۸ آذر ۱۳۹۲
سپاس ها 751
سپاس شده 1046 بار در 239 ارسال
ارسال: #130
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
(۲۴-۳-۱۳۹۳ ۰۱:۳۲ صبح)parya نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آفتاب گردان عزیز در جواب سوالی که مطرح کرده اید اولا فکر میکنم منظورتان از هدایت شخصیت اصلی کتاب بوف کور باشه و بعد هم شاید این شخصیت از صفاتیکه مورد نظر شماست نه تنها بیزار بوده که باکه آن صفات برایش ارزش داشته اند و در مقابل نتیجه و تفسیریکه از این داستان به مولوی نسبت میدهید حقیقتا کمی برای من عجیب است که آیا این تفسیر  و نتیجه از شخص مولوی باشد که برای این حرف نیز دلیل دارم و آن اینکه اگر هرکدام از ما از صفاتی زشتی همچون دزدی -خیانت -دروغ - تهمت و بسیاری از صفات زشت دیگر در بعضی بیزار باشیم و گریزان آیا واقعا از خود گریزانیم و از صفت خود فرار میکنیم؟ 
بسیار مایلم که جواب مرا شما و یا هرکام از عزیزان دیگر بدهد.ممنونو و متشکر
 حکایت کرده اند که روزی پیامبر اکرم با اصحاب در مجلسی بودند .
مرد رهگذری وارد مجلس شد . پیامبر از او درباره سفر و روستای بین راه سوال فرمودند.
مرد صفات رذیله گوناگون از جمله بدجنسی ، خباثت ، ریاکاری و غیره را به اهالی آن روستا نسبت داد.
پیامبر نیز سخنانش را تایید فرمودند.
بعد از رفتن مسافر مرد دیگری از همان را آمد و همان سوال و جوابها تکرار شد و این بار مرد مسافر صفات پسندیده ای را به اهالی آن روستا نسبت داد و آنها را مردمانی نجیب ، مهربان و مهمان نواز خواند.
پیامبر اکرم آن را نیز تصدیق فرمودند.
پس از رفتن مرد اصحاب با تعجب حکمت تصدیق سخنان متضاد دو مرد را در باره اهالی یک روستا سوال کردند.
آن حضرت فرمودند آن دو مرد هر کدام صفات خود را بر شمردند و به اهالی آن روستا نسبت دادند و  هر دو درست میگفتند.
۲۷-۳-۱۳۹۳ ۱۰:۲۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط f_hamed ، مرضیه ، Rasoul ، Niki ، افتاب گردان ، آوای سکوت ، elham68 ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
elham68
کاربر انجمن
*

عضو انجمن
ارسال‌ها: 8
کتاب مورد علاقه: کیمیاگر
تاریخ عضویت: ۱۲ مرداد ۱۳۹۳
سپاس ها 30
سپاس شده 56 بار در 9 ارسال
ارسال: #131
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
شمارو نمیدونم.اما به من احساس جنون داد.کاش میشد اینقدر تو بحر کتاب نرم!!!!
دارم قاطی میکنم....

به دنبال حقیقت.....
۱۱-۶-۱۳۹۳ ۰۲:۰۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط f_hamed ، مجید ، علی خانی ، فریماه ، محمدرضا (بابالنگ دراز) ، nazanin1999
brief candle
کاربر ارشد
**

کاربر ارشد
ارسال‌ها: 54
کتاب مورد علاقه: خشم و هیاهو
تاریخ عضویت: ۹ اسفند ۱۳۹۲
سپاس ها 195
سپاس شده 329 بار در 55 ارسال
ارسال: #132
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
سلام
به نظر من صرف نظر از این که این داستان رو واقعن مولوی گفته باشه یا نه،یا حتی این روایت از حضرت رسول سندیت داشته باشه یا نه، میشه به عنوان دو تا «تمثیل» بهشون نگاه کرد. تمثیل هایی از مفهوم «سایه» (فرنگیش هم همون shadow) که به نظر من بدون داشتن درکی (چه خودآگاه چه ناخودآگاه) از این مفهوم، حتی مختصری هم نمیشه از بوف کور سر درآورد. مفهومی که بیشتر آدما دیر یا زود توی سیر رشد و تکامل ناخودآگاهشون یه جورایی درکش می کنن. برای اثری مثل بوف کور دو تا ابزار رو مناسب می دونم برای نقد؛ که قطعن مثل همیشه یکیش ابزارهای روانکاوانه ست.
اگه سنتون به دوره ای قد می ده که به اصطلاح «مد یونگ بازی» رو دیده باشین، احتمالن می دونین منظورم از سایه چیه. اگرم مثل من اون موقعی که اوجش بود، بچه بودین و یا تن تن ورق می زدین یا کتابای «خلاف» رو از چشم باباتون می دزدیدین، شاید فرصت کرده باشین بعدن سرصبر «یونگ» بخونین. شکر خدا خوب ترجمه شده. احتمالن اولیش انسان و سمبول هایش بوده. یا انسان مدرن در جستجوی معنا، یا چهار صورت مثالی، یا روانشناسی و دین، ....
تا حالا چندبار آدمی با کاراکتر بسیار حساس رو دیدین که درباره خودش فکر کنه آدمیه خیلی قوی، و احتمالن فیلسوف مورد علاقه ش نیچه باشه؟ چند بار آدم دگمی رو دیدین که به عقایدی (هر عقیده ای که باشه مهم نیست) چسبیده و احتمالن چون با یه عده متعصب دیگه به شدت مخالفه خودش رو متعصب نمی دونه؟ کسی که از پرچمش یه میلی پایین نمیاد، ولی خودش رو «اوپن مایند» می دونه؟ چند نفر دیدین که از عصبانیت سرخ میشن وقتی کسی زور بگه، و خودشون همیشه برای تحت فشار گذاشتن دیگران توجیه های مفصل دارن؟ یه بار یادمه بابام که توی فامیل به بدغذایی معروفه، داشت میگفت که خواهرم به اون رفته که همه جور غذایی رو میخوره و شکر خدا میکنه! مادر من و مادر خودش داشتن از خنده روده بر می شدن و من پوکرفیس بودم. (خانم ها آقایان معرفی میکنم) این سایه است.
خودآگاهی (ینی مثلن اون چیزایی که به وضوح می دونیم یا به عمد بهشون فکر میکنیم) رو یه چراغ تصور کنین. (معمولن خودآگاهی توی رویا هم با همین نماد نور شدید و اینا خودش رو نشون میده.) آدما وقتی به خودشون فکر میکنن، چراغ خودآگاهی رو روی شخصیت خودشون می گیرن. اما یه بخشی همیشه توی سایه میمونه. اون بخش، ویژگی هایی هستن احتمالن منفی، که آدم دلش نمیخواد داشته باشه. مثل خشم بی مورد، تعصب، ... یا حتی صفاتی که ذاتن بد نیستن ولی طرف انکارشون می کنه مثل احساساتی بودن. خلاصه هرچیزی که آدم هست ولی ازش بی خبره.این ویژگی ها توی سایه قرار میگیرن و شخص ازشون باخبر نمیشه، مگه این که به عمد باهاش روبرو بشه و «سایه ش رو یه جورایی ببینه». این، یه مرحله (احتمالن اولین مرحله عمده) در رشد روانی آدمه. به نظر یونگ.
معمولن فشاری که وجود سایه و ناهماهنگی درونی شخصیت آدما ایجاد می کنه، ناگزیر میرسه به جایی که سایه خودش رو به صاحبش نشون بده. اگه دیر شده باشه و سایه بیش از حد بزرگ شده باشه ممکنه کار به جنون بکشه. زودتر، امن تره. آدم یه مدت به هم میریزه و بعد خودش رو بیشتر میشناسه. خودخواه درون، دروغگوی درون، آویزون درون، بی معرفت درون،... خودشون رو نشون میدن و آدم آگاهانه کنترل بیشتری به دست میاره روی شخصیت و رفتارهاش. کمتر هم عصبانی میشه. اما قبل از این اتفاق، با مسامحه دو مکانیسم وجود داره که سرپوش می ذارن روی این ناهماهنگی درونی.
یکی این که: فشار درونی آدما رو مجبور میکنه سایه شون رو روی دیگران بندازن. مثلن دیگری رو با خشم و بدون بخشش محکوم کنن به حق خوری تا نبینن خودشون دارن حق می خورن، و با این کار حق خور درونشون رو آروم میکنن، خودشون رو به عنوان دشمن حق خورها میشناسن، و به زندگی ادامه میدن. اگه من خودم رو دشمن درجه یک چیزی بدونم، چطور حتی به این احتمال یه درصد هم فکر کنم که خودم یه درجه ای از همون صفت رو دارم؟ پس عکس همین مسیر رو میرم: چون نمیخوام و دوست ندارم فک کنم اون ویژگی رو دارم، خودم رو دشمن درجه یکش می دونم. ولی وقتی می فرماد «...و ما ابرء نفسی. ان النفس لأمارة بالسوء الا ما رحم ربی....» این یعنی سایه من پاک پاکه.
دومی این که: فرض کنید قدرنشناسی در سایه من قرار داره. من یکی از مهم ترین ویژگی های اخلاقی رو قدرشناسی می دونم و اگه فک کنم این ویژگی توی کسی نیست اصلن آدم حسابش نمی کنم. از طرفی، دیگران میدونن (نه خودم) که من خلاف حرف های ظاهری که ممکنه بزنم، یه حس طلبکاری درونی دارم از آدما. یه راه برای حل این تناقض، وسواس روی اظهارات زبانیه. مثلن حساسیت ظاهری دارم که وقتی کسی بهم یه لیوان آب داد، حتمن با صدای بلند بگم سپاسگزارم. ممکنه چندین بار خطابه های مفصل (!) ایراد کرده باشم در مقام سپاس از کسی. «حرف» بزنم. همین و بس. ولی ممکنه چند دهه از عمرم بگذره تا تازه بفهمم فلانی و بهمانی برای من چه کردند و من بی خبر بودم! مثلن از هنر چیزی سرم نمیشه و این توی سایه منه. قطعن روزی یه فیلمو توی برنامه م می گذارم و برای هر اثر، چل تیکه ای از نقدهای مختلف توی آستینم دارم و «حرف» می زنم.
(خطر لو رفتن! اگه این بند رو بخونید، این آزمون برای شما لو میره و دیگه کارایی نداره!) یه تست روانشناختی اینه که طرف رو مینشونند، میپرسن ازش که ده تا صفتی رو که داری و بهشون افتخار میکنی نام ببر. ایده اینه که این دقیقن صفاتیه که نداره یا ناخودآگاهش حس میکنه که نداره و به دنبالشه. و بعد ازش میخوان ده تا صفتی رو که وقتی توی دیگران ببینه عصبانی میشه نام ببره، ایده اینه که اینا صفاتی ان که خودش داره و توی سایه ش زندگی می کنن. (پایان خطر لو رفتن) بازم میگم قضیه خیلی ظاهری نیست و کمی ظریف تره. مثلن یکی از بچه های دانشگاه، خانمی بود بسیار زیبا، که خیلی هم به خودش می رسید و به این هم افتخار می کرد. احتمالن اولین صفتی که توی لیست اول بگه، زیبا بودنشه. که واقعن هم بود. بعدن خبردار شدم از اینکه موهاش فره راضی نیست، دوست نداره سبزه باشه و از فرم بینی ش هم خوشش نمیاد. مهم نیست من یا دیگران چقدر فکر میکنیم اون واقعن زیباست یا حالا این صفت رو داره یا نه، اکه «بیوتی کویین» دانشگاه هم باشه مهم ناخودآگاه خودشه که حس خوبی نسبت به ظاهرش نداره و خودآگاهش با این ایده مخالفت می کنه. برای حل این تناقض درونی (که در این مورد خاص برخلاف مثال های قبلی نادرسته و مبتنی بر واقعیت بیرونی نیست) خیلی به خودش می رسه و وسواس عجیبی روی ظاهرش نشون میده. در حالی که اگه با این حس خودش روبرو بشه، هم حساسیت خودش کمتر میشه و هم آرامش بیشتری پیدا می کنه.
این مفهومیه که فکر می کنم مجید عزیز و آفتاب گردان جان با اون تمثیل ها قصد داشتند بهش اشاره کنند. مثال معمول سایه توی ادبیات، دکتر جکیل و مستر هاید هست. مثال معمولش توی فلسفه، نیچه ست. (چه نمونه دردناکی! تصور می کنید کسی که نقدش به مسیحیت اینه که اخلاقش اخلاق بردگیه، و دلسوزی و ترحم رو ناکارامد می دونه، دست بندازه گردن اسب شلاق خورده و های های گریه کنه و دیگه هیچ وقت حالش خوب نشه؟ آدم بسیار باهوشی که سایه ش اونقدر متورم شد که مواجهه باهاش توی یه لحظه خیلی خیلی خاص و یه تجربه درونی، کارش رو به جنون کشوند. هی! روزگار!) نمونه معمولش توی موسیقی ژانر متاله. نقدهای سیاسی اجتماعی نسبتن خوبی هم می کنن با استفاده از مفهوم سایه. مثلن فکر میکنین کشوری که قوانینش روی بروکراسی اداری وسواس (اصرار بیش از حد نرمال) داره (یه سیگار بخوای آتیش کنی مجوز می خوای، سیگارتو خاموش بخوای کنی مجوز می خوای) چقدر باید قانونمند و با برنامه باشه و روی حساب کتاب کار کنه؟ Rolleyes سوت سوت. میفرماد می خندند مردم به قانونی که بشه زیر پا بذاریش بدون این که آب از آب تکون بخوره یا کسی طوریش بشه. اسپینوزا بود فک کنم. (All laws which can be violated without doing anyone any injury are laughed at.)
هدایت به احتمال خیلی زیاد با این تئوری ها آشناست. ولی می خوام فرض کنم آشنا هم نباشه. کافیه آدم روح و روان پاکی داشته باشه تا اینجور ناهمخوانی ها سازش رو ناکوک کنند. هدایت هرچی که باشه و هر کی که باشه، تو بگو همه مخالف هاش هرچی می گن راسته؛ کسی منکر این نیست که با خودش بی نهایت روراست و صادقه. چنین کسی نمی تونه مختصری سایه ش رو تحمل کنه و شب راحت بخوابه. بهترین راه یا شاید تنها راه عملی این معضل، مواجهه با سایه و تلاش برای برقراری ارتباط با سایه ست. کاری که احتمالن هدایت داره سعی می کنه انجام بده.

«... و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند...»
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۷-۱۳۹۳ ۰۴:۲۱ عصر، توسط brief candle.)
۱۴-۶-۱۳۹۳ ۰۱:۲۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط افتاب گردان ، Niki ، مجید ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
افتاب گردان
محدثه عارفی
****

مدیران بخش
ارسال‌ها: 153
کتاب مورد علاقه: خداحافظ گاری کوپر بیوتن بینوایان
تاریخ عضویت: ۸ بهمن ۱۳۹۲
سپاس ها 1158
سپاس شده 1064 بار در 158 ارسال
ارسال: #133
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
(۱۴-۶-۱۳۹۳ ۰۱:۲۹ صبح)brief candle نوشته شده توسط: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام
به نظر من صرف نظر از این که این داستان رو واقعن مولوی گفته باشه یا نه،یا حتی این روایت از حضرت رسول سندیت داشته باشه یا نه، میشه به عنوان دو تا «تمثیل» بهشون نگاه کرد. تمثیل هایی از مفهوم «سایه» (فرنگیش هم همون shadow) که به نظر من بدون داشتن درکی (چه خودآگاه چه ناخودآگاه) از این مفهوم، حتی مختصری هم نمیشه از بوف کور سر درآورد. مفهومی که بیشتر آدما دیر یا زود توی سیر رشد و تکامل ناخودآگاهشون یه جورایی درکش می کنن. برای اثری مثل بوف کور دو تا ابزار رو مناسب می دونم برای نقد؛ که قطعن مثل همیشه یکیش ابزارهای روانکاوانه ست.
اگه سنتون به دوره ای قد می ده که به اصطلاح «مد یونگ بازی» رو دیده باشین، احتمالن می دونین منظورم از سایه چیه. اگرم مثل من اون موقعی که اوجش بود، بچه بودین و یا تن تن ورق می زدین یا کتابای «خلاف» رو از چشم باباتون می دزدیدین، شاید فرصت کرده باشین بعدن سرصبر «یونگ» بخونین. شکر خدا خوب ترجمه شده. احتمالن اولیش انسان و سمبول هایش بوده. یا انسان مدرن در جستجوی معنا، یا چهار صورت مثالی، یا روانشناسی و دین، ....
تا حالا چندبار آدمی با کاراکتر بسیار حساس رو دیدین که درباره خودش فکر کنه آدمیه خیلی قوی، و احتمالن فیلسوف مورد علاقه ش نیچه باشه؟ چند بار آدم دگمی رو دیدین که به عقایدی (هر عقیده ای که باشه مهم نیست) چسبیده و احتمالن چون با یه عده متعصب دیگه به شدت مخالفه خودش رو متعصب نمی دونه؟ کسی که از پرچمش یه میلی پایین نمیاد، ولی خودش رو «اوپن مایند» می دونه؟ چند نفر دیدین که از عصبانیت سرخ میشن وقتی کسی زور بگه، و خودشون همیشه برای تحت فشار گذاشتن دیگران توجیه های مفصل دارن؟ یه بار یادمه بابام که توی فامیل به بدغذایی معروفه، داشت میگفت که خواهرم به اون رفته که همه جور غذایی رو میخوره و شکر خدا میکنه! مادر من و مادر خودش داشتن از خنده روده بر می شدن و من پوکرفیس بودم. (خانم ها آقایان معرفی میکنم) این سایه است.
خودآگاهی (ینی مثلن اون چیزایی که به وضوح می دونیم یا به عمد بهشون فکر میکنیم) رو یه چراغ تصور کنین. آدما وقتی به خودشون فکر میکنن، چراغ خودآگاهی رو روی شخصیت خودشون می گیرن. اما یه بخشی همیشه توی سایه میمونه. اون بخش، ویژگی هایی هستن احتمالن منفی، که آدم دلش نمیخواد داشته باشه. مثل خشم بی مورد، تعصب، ... یا حتی صفاتی که ذاتن بد نیستن ولی طرف انکارشون می کنه مثل احساساتی بودن. خلاصه هرچیزی که آدم هست ولی ازش بی خبره.این ویژگی ها توی سایه قرار میگیرن و شخص ازشون باخبر نمیشه، مگه این که به عمد باهاش روبرو بشه و «سایه ش رو یه جورایی ببینه». این، یه مرحله (احتمالن اولین مرحله عمده) در رشد روانی آدمه. به نظر یونگ.
معمولن فشاری که وجود سایه و ناهماهنگی درونی شخصیت آدما ایجاد می کنه، ناگزیر میرسه به جایی که سایه خودش رو به صاحبش نشون بده. اگه دیر شده باشه و سایه بیش از حد بزرگ شده باشه ممکنه کار به جنون بکشه. زودتر، امن تره. آدم یه مدت به هم میریزه و بعد خودش رو بیشتر میشناسه. خودخواه درون، دروغگوی درون، آویزون درون، بی معرفت درون،... خودشون رو نشون میدن و آدم آگاهانه کنترل بیشتری به دست میاره روی شخصیت و رفتارهاش. کمتر هم عصبانی میشه. اما قبل از این اتفاق، فشار درونی آدما رو مجبور میکنه سایه شون رو روی دیگران بندازن. مثلن دیگری رو با خشم و بدون بخشش محکوم کنن به حق خوری تا نبینن خودشون دارن حق می خورن، و با این کار حق خور درونشون رو آروم میکنن، خودشون رو به عنوان دشمن حق خورها میشناسن، و به زندگی ادامه میدن.
(خطر لو رفتن! اگه این بند رو بخونید، این آزمون برای شما لو میره و دیگه کارایی نداره!) یه تست روانشناختی اینه که طرف رو مینشونند، میپرسن ازش که ده تا صفتی رو که داری و بهشون افتخار میکنی نام ببر. ایده اینه که این دقیقن صفاتیه که نداره یا ناخودآگاهش حس میکنه که نداره و به دنبالشه. و بعد ازش میخوان ده تا صفتی رو که وقتی توی دیگران ببینه عصبانی میشه نام ببره، ایده اینه که اینا صفاتی ان که خودش داره و توی سایه ش زندگی می کنن. بازم میگم قضیه خیلی ظاهری نیست و کمی ظریف تره. مثلن یکی از بچه های دانشگاه، خانمی بود بسیار زیبا، که خیلی هم به خودش می رسید و به این هم افتخار می کرد. احتمالن اولین صفتی که توی لیست اول بگه، زیبا بودنشه. که واقعن هم بود. بعدن خبردار شدم از اینکه موهاش فره راضی نیست، دوست نداره سبزه باشه و از فرم بینی ش هم خوشش نمیاد. مهم نیست من یا دیگران چقدر فکر میکنیم اون واقعن زیباست یا حالا این صفت رو داره یا نه، اکه «بیوتی کویین» دانشگاه هم باشه مهم ناخودآگاهشه که حس خوبی نسبت به ظاهرش نداره و خودآگاهش با این ایده مخا

سلام
واقعا در این متن به زبانی قابل فهم و کاملا شیوا مفهوم سایه عنوان شده.من از شما دوست عزیز سپاسگزارم.بارها معنی سایه را در سایت ها و مقاله های متعدد جستجو کرده و خوانده بودم اما در اکثریت این منابع موضوعی که به شدت به چشم می خورد استفاده از کلماتی بود که خودش نیاز به خواندن مقالاتی دیگر داشت.به نظرم ان چیزی که از خود تفسیر مهم تر است این است که برای خواننده ها رسا باشد ان وقت است که می توان گفت خود گوینده اصل مطلب را متوجه شده.مثل کتاب های اروین د.یالوم که حتی برای منی که مدام با فرمول و ریاضیات سر وکله می زنم و هیچ سررشته ای از روانشناسی ندارم قابل فهم است و موضوعات را منتقل می کند.
امیدوارم نظرات بیش تری از شما دوست عزیز شاهد باشیم.

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت...
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۶-۱۳۹۳ ۰۲:۰۹ صبح، توسط افتاب گردان.)
۱۴-۶-۱۳۹۳ ۰۲:۰۳ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط f_hamed ، Niki ، مجید ، brief candle ، Rasoul ، فریماه ، samsara ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
Niki
سرپرست انجمن
******

مدیران ارشد
ارسال‌ها: 670
کتاب مورد علاقه: شازده کوچولو، مردی در تبعید ابدی، سمفونی مردگان، ارواح، زوال کلنل After Twenty Years
تاریخ عضویت: ۷ اسفند ۱۳۹۱
سپاس ها 2692
سپاس شده 2674 بار در 570 ارسال
ارسال: #134
Lightbulb RE: بوف کور اثر صادق هدایت
مقاله ای درباره صادق هدایت نوشته دکتر مهدی رهبری ( دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران و استادیار دانشگاه) به نقل از وبلاگ ایشان :

خودکشی صادق هدایت ؟
هدایت: " همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم. "

صادق هدایت [ متولد سه ‌شنبه بیست و هشتم بهمن ماه سال ۱۲۸۱خورشیدی در تهران، در خانواده ای ثروتمند و با نفوذ و از پدری صاحب منصب و درباری در عهد قاجار به نام هدایت ‌قلی خان اعتضاد الملک ] از نخستین داستان نویسان جدید، از نخستین تحصیل کردگان جدید در دوران بی سوادی و ناآگاهی اکثریت مردم، از نخستین ساختارشکنان در عصر حاکمیت ساختارهای متصلب و غیر منعطف تاریخی حاکم، از دردمندترین و اخلاقی ترین نویسندگان عصر خویش در میان اکثریت مردمان و نخبگان به دنبال نام و نان، و اشراف زاده ای متعهد و دردمند که به جای تداوم و پاسداشتِ مقام اشرافی و خانوادگی اش و به جای کسب و دنباله روی از قدرت و ثروت که سیره ی سایر اشراف زادگانِ پر مدعا و بی فایده در تاریخ بود، راه "نویسندگی" و "آگاهی مندی" را برگزید و به جای آرامش و خوش باشی، راه "دردمندی" را، به جای تملق، راه "نقد" را، به جای سکوت در مقابل جهل و گمراهی که همه ی عقب ماندگی ها و دردها را از آن می دانست، راه "روشنگری" را و به جای ریاکاری و دروغ و تظاهر و چندگانگی فکری و رفتاری متداول، راه "فریاد و نقد و ناسازگاری" را آگاهانه و ارادی انتخاب نمود.


هدایت، تنها بود و همچنان تنها ماند. نه در زمان حیاتش و نه پس از مرگش حتی تا اکنون، کسی او را نفهمید. همگی به جای علت [ اندیشه ها و چرایی خودکشی اش ]، به معلول یعنی خودکشی او توجه نمودند و آن را بی رحمانه [ غیر انسانی ] و یک سویه نگرانه و متعصبانه مورد نقد خود قرار داده اند. برخلاف دیدگاه عده ای بسیار، تنهایی هدایت از گوشه گیری ذاتی اش نبود، بلکه از بی هم زبانی و بی هم دلی و تعصب های جاهلانه و عدم مدارای دیگران بوده است. این تنهایی آن گونه که خیلی ها می پندارند، او را به افسردگی و پوچی نکشاند، بلکه برعکس، به سوی "مبارزه" هدایت نمود. مرگ او همچون نوشته هایش مبارزه بود و اعتراض و فریاد؛ اعتراض و فریاد در برابر صاحبان قدرت و ثروت و جهالت، علیه مردم ناآگاه و گمراه و در بندِ روزمرگی، علیه تعصب، ستمگری، ریاکاری، تظاهر، چندگانگی، تملق، عوام گرایی، خشونت طلبی، عقب ماندگی، بی اخلاقی و در مجموع علیه پلیدی ها که سراسر تاریخ کشورش را فرا گرفته بودند. او ناله های تاریخ را فریاد برآورد. او چون شاعر نامدار ایرانی، "حافظ"، انسانیت و اخلاق را در برابر ریاکاری ها، عوام گرایی ها، ستمگری ها و ... فریاد برکشید. اما هدایت برخلاف "حافظ شیرازی" نمی توانست برای فراموشی و فرار از دردها، برای همیشه به "می و میخانه" پناه برد و یا صبوری و عرفان [ اسلامی ] پیشه سازد. گرچه او نیز همچون حافظ چنین نمود [ میخوارگی برای فراموشی نه خوش باشی و بی تفاوتی، و روی آوردن به عرفان هندی ] ، اما دردهای او عمیق تر و صبوری اش کمتر از آن بود که مستی و عرفانی گری راضی اش کند، و سرانجام با پایان دادن به زندگی اش، خواست نشان دهد که دیگر تحمل ایستادگی در مقابل این همه مظالم هستی، تاریخ، مردم و نخبگان را ندارد. دیگر قادر نیست، نمی تواند، بخواهد هم نمی تواند، هر کس هر چه می خواهد در مورد مرگش بگوید و بیندیشد، اما هدایت دیگر ظرفیت و تحمل ادامه دادن ندارد. [ تنها و تنها با خواندن تمامی آثار او و مطالعه ی گفتمان عصر هدایت، رازگشایی از چرایی خودکشی اش امکان پذیر خواهد بود. ]


هدایت نخستین ایرانی بود که مرگ غیر طبیعی و ساختارشکنانه ای را بر خلاف اعتقادات سنتی و مذهبی مرسوم که آن را گناهی نابخشودنی می خواندند، برگزید. او راه خودکشی را برگزید نه آن گونه که برخی [ چون دکتر علی شریعتی و دیگران ] آن را از سرِ بی دردی و رفاه زدگی و بی اعتقادی و آوارگی و محصول وابستگی طبقاتی به بورژوازی و اشراف خوانده اند و یا از سرِ شکم سیری و اشرافیت زدگی. خودکشی هدایت برخلاف نظر برخی دیگر نیز [ احسان طبری و ... ]، به خاطر نفرت او از خود و مردم نبود. همچنین تحت تاثیر مذهب هندو و جینیسم نیز نبوده است. [ برخی از این ادعاهای غیر منصفانه و ناآگاهانه را در ادامه ی مطلب آورده ام ] تنها به عنوان یک نمونه، دل رحمی و اخلاق محوری او به اندازه ای بود که حتی برای دفاع از حقوق طبیعی حیوانات در برابر بشر خون ریز، شیوه ی "خام گیاه خواری" را برگزید، نه بدان خاطر که بسیاری پنداشته اند در جهت نفی مضرات گوشت خواری، بلکه از آن رو که بی رحمی بشر در مقابل سایر موجودات جاندار را فریاد زند و در مقابل درنده خویی بشر اعتراض نماید.


سرانجام هدایت در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰خورشیدی و در سن 49 سالگی با باز کردن شیر گاز در یک آپارتمان اجاره‌ای به شماره ی 37 در خیابان شامپیونه پاریس به زندگی‌اش پایان داد. سراسر زندگی و مرگ او، "هدایت" بود؛ اما هیچ گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن نیافت. او همواره تنها بود و این تنهایی اجتماعی و فلسفی سبب رنج اش می شد که ادامه ی زندگی را برای او غیر ممکن می نمود. او در تنهایی و غربت نیز درگذشت تا بدین طریق اعتراض خود را بر همگان و برای همیشه فریاد زند.

آری، زندگی و مرگ هدایت فریاد بود و اعتراض. شاید نامه ی زیر از هدایت که در روزهای پایانی زندگی اش برای محمد علی جمال زاده نوشت، بازگو کننده ی دردها و علت های مرگ او باشد :


هدایت:

« راستش گاهی من هم مانند اکثر فرزندانِ آدم، می خورم و می آشامم و می خوابم و از عیش و نوش روی برگردان نیستم. ولی چه کنم که همین عوالم هم سرانجام روحم راخسته می سازد و از بسیاری چیزها سیر می شوم و باز به همان دایره ی غم افزای سرگردانی و غم حیرت که چه بسا ایجاد یک نوع تنفر و انزجاری می کند، می افتم. آن وقت است که دیگر حتي چیزهای خوب و قشنگ و دلپذیر و با معنی هم هیجان و خلجان وجودم را که سخت حساس و نکته سنج آفریده شده و وضع محیطی هم که در آن عمر را به سرمی برم شدیدتر ساخته است و مرا معذب می دارد و به راستی که جانم را می آزارد و حتي مرا به یاد خودکشی می اندازد، آن وقت است که دیگر شعله ی رحم و مروت و دلسوزی چه درحق خودم و چه درحق دنیا و مردم دنیا و هر آنچه متعلق به دنیا دارد، در نهادم خاموش می گردد و در اعماق وجودم تفاوتی مابین زشت و زیبا باقی نمی ماند. آن وقت است که عطش نیستی و هم قدم شدن با فنا و عدم در سر تا پایم بیدار می گردد و از کائنات روی برگردان و گریزان می شوم و معنی این سخن کم نظیر شیخ هرات برایم کاملاً روشن می گردد که:

گرجمله کاینات کافرگردند
بر دامن کبریايش ننشیند گرد

و منی که با شعر و شعرا (به استثنای خیام خودم) چندان میانه ای ندارم، صدای حافظ را می شنوم که:

برو که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی یا ز فسق همچو منی

و متوجه می گردم که حافظِ عارف هم دنیا را کارخانه خوانده است و کارخانه ای در مقابل نظرم مجسم می گردد که به قصاب خانه شباهت تام و تمامی دارد و گوسفندان رامی بینم که بع بع کنان به عالم بی اعتنا داخل می شوند و همان جا سرشان را می برند و گوشت و دُنبه و شکمه آن ها را حیوان دیگری به نام آدمیزاد به نیش می کشد و می جود و هضم می کند و در چاله پر گند و بویی خالی می کند و شُکر چنین انعامی را به جا می آورد. از همه بدتر آنکه این کار زوال و پایانی هم ندارد و این قصاب خانه ی ابدی را دنیای اکل و ماکول هم می نامیم و چنان است گویی تنها برای تکرار همین جریان شگفت آمیز آفریده شده ایم.
به رای العین می بینیم که مخلوقات شیره ی جان همدیگر را می مکند و بدان زنده اند و دنیا در نظرم تیره و تار می گردد و دلم به هم می خورد و حالت تهوع دست می دهد و آن وقت است که فکر رفتن و دور شدن و نیست شدن سرمستم می سازد و چون می بینم که برای رهایی یافتن از این مخمصه و دغدغه راهی وجود دارد تسلا می یابم و به خود می گویم: رفیق، حالا که باید رفت چرا دیگر معطلی؟ تو که دیگر در انتظار چیزی نیستی، پس امروز را به فردا افکندن بی معنی است و با عزم و جزم چنان که گویی به حجله ی عروس می روم دست به کار می شوم و با خونسردی هرچه تمام تر و بی سر و صدا و ننه من غریبم با کمک بی منت گاز منزل آشپزخانه که مانند آن همه نیروهای دیگر مرموز است و دراین گردون گردنده و این چرخ و فلک دیوانه و مصروع دارای توانایی فتنه گر و اثر بخشی است، از قید آنچه آن را حیات می خوانند، رهایی می یابم و مزه ی آسایش جاودانی بی بر و بیا و بی چون و چرا و بی اگر و مگر و بی دردسر را می چشم. به جایی می روم که شاید پایانی نداشته باشد و عدم محض باشد و هیچ به خاطرم خطور هم نمی کند که به زعم حافظ شیراز مرغ چمنم و دارم به گلشن رضوان می روم. هیچ نمی دانم به کجا دارم می روم. همین قدر است که می دانم که به جایی می روم که نام و نشانی ندارد و قاطبه ی مخلوقات رهسپارآن هستند.»

آثار هدایت:


داستان‌ها: زنده به گور، آب زندگی، سه قطره خون، سایه ی مغول، سایه روشن، بوف کور، وغ وغ ساهاب، سگ ولگرد، علویه خانم، ولنگاری، حاجی آقا، فردا، توپ مروارید، البعثة الاسلاميه الی البلاد الافرنجيه ( اعزام سفیران اسلامی به سرزمین های غربی )

نمایش نامه‌ها: پروین دختر ساسان، مازیار، افسانه ی آفرینش

مقاله ها: انسان و حیوان، فوائد گیاه خواری، ترانه های ( رباعیات ) خیام، پیام کافکا

سفرنامه‌ها: اصفهان نصف جهان، در جاده ی نمناک

فرهنگ عامه: اوسانه، نیرنگستان، فلکلور

ترجمه ها از زبان پهلوی: گجسته ابالیش، کارنامه ی اردشیر بابکان، گزارش گمان شکن، یادگار جاماسب، زند و هومن یسن، شهرستان های ایرانشهر، آمدن شاه بهرام ورجاوند.

ترجمه ها از زبان فرانسه: کور و برادرش (آرتور شنیتسلر)، تمشک تیغ دار ( آنتون چخوف )، مرداب حبشه (گاستون شراو)، کلاغ پیر (لانژ کیلاند)، گراکوس شکارچی (کافکا)، گروه محکومین (کافکا)، مسخ (کافکا)، جلوه ی قانون (کافکا)، دیوار (سارتر)
و ...... .

دیدگاه های غیر منصفانه و ناخوانده ی آثار هدایت در خصوص مرگ هدایت:

دکتر علی شریعتی در کتاب "تاریخ تمدن": « دلهره فلسفی هدایت ناشی از رفاه است. رفاه یک پوچی است. پوچی معنا ندارد. زندگی اش هدف و معنی ندارد. کسی که رفاه دارد برخوردار از واقعیتی است که خود در انجام آن سهمی ندارد. دیگری کار می کند و او می خورد، که این یک رابطه منطقی نیست. بنابراین رفاهی که دارد پوچ است. کار کردن است که انسان را می سازد. بنابراین کسی که کار نکند و سختی نکشد، واقعیت اجتماعی را لمس نمی کند.... صادق هدایت نمونه انسانی است که واقعیت برایش پوچ است و هیچ. بنابراین در جستجوی گمشده ای است که خلاء وجودیش را پر کند و عبث بودن خودش را معنی بدهد .... نهایتا هدایت به آخرین نقطه تفکرش می رسد و می بیند آن خلاء را با هیچ چیز نمی تواند پر کند ... »


شریعتی: « اصولاً هر طبقه ای دردهای خاص خود را دارد. مثلاً طبقه بورژوازی ایران که از اشراف قدیمی ایران هستند را نگاه کنیم. صادق هدایت یکی از آن هاست که از اشراف قدیمی و ملاکین و خوانین بودند که بعد تبدیل به"بورژوا" شدند. اشرافیت که تبدیل به بورژوازی می شود یک عکس العمل روانی خاص پیدامی کند. از نظر یک جامعه شناس و روانشناس اجتماعی تمام تلخ اندیشی ها و حساسیت ها در روح صادق هدایت زاییده ی روانشناسی طبقاتی وی می باشد. این رنج ها و غم ها، رنج بی دردی و مرفهی است. امروز یک آموزگار یا دانش آموز و یا هر کس که وضع مرفهی دارد، دچار دردهای صادق هدایتی می شود... و طبقه اشراف ایران در گذشته دارای دردها و نیازهای موهوم روحی و معنوی خاص خود بوده است. درگذشته این اشرافیت برای تشفی آن دردها و نیازهای موهوم به دنبال تصوف می رفت ... اما نسل دوم همین اشرافیت گذشته (بورژوازی امروز) دیگر نمی تواند به تصوف به عنوان یک داروتکیه کند، لذا آواره و بی پناه و بی اعتقاد شده است. صادق هدایت خود نمونه خوبی است، چرا که هر روز مذهب عوض می کند، او اول مذهب کافکا را می گیرد، بعدگیاهخواری... »

احسان طبری: « نیست انگاری و لذت گرایی، هندویسم و بدبینی و لامذهبی و ملی گرایی گذشته پرست، در آثار هدایت به چشم می خورد ... هدایت زندگی را بازی پوچ و مسخره طبیعت می داند که مرگ بر آن مرجح است و مردم را به قول خودش در این « تله ی خر بگیری » مشغول دلغکی و رذالت وپستی می بیند و از آنها متنفر است و از خود نیز بیزار است. لذا راه مرگ را می پیماید، او ستایش گر مرگ است...»

مرتضی مطهری در کتاب عدل الهی: « صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟ یکی از علل خودکشی او این بود که اشراف زاده بود؛ او پول تو جیبی بیش از حد کفایت داشت، اما فکر صحیح و منظم نداشت. او از موهبت ایمان بی بهره بود؛ جهان را مانند خود بوالهوس و گزافه کار و ابله می دانست. لذت هایی که او می شناخت و با آن ها آشنا بود، کثیف ترین لذت ها بود و از آن نوع لذت ها دیگر چیز جالبی باقی نمانده بود که هستی و زندگی ارزش انتظار آن ها را داشته باشد. او دیگر نمی توانست از جهان لذت ببرد. بسیار کسان دیگر مانند او فکر منظم نداشته و از موهبت ایمان هم بی بهره بوده اند اما مانند او سیر و اشراف زاده نبوده اند و حیات و زندگی هم هنوز برای آن ها جالب بوده است، لهذا دست به خودکشی نزده اند... امثال هدایت اگر از دنیا شکایت می کنند و دنیا را زشت می بینند غیر از این راهی ندارند. نازپروردگی آن ها چنین ایجاب می کند. آن ها نمی توانند طعم مطبوع مواهب الهی را احساس کنند. اگر صادق هدایت را در دهی می بردند پشت گاو و خیش می انداختند و طعم گرسنگی و برهنگی را به او می چشاندند و عنداللزوم شلاق محکم به پشتش می نواختند و همین که سخت گرسنه می شد قرص نانی در جلوی او می گذاشتند، آنوقت خوب معنی حیات را می فهمید و آب و نان و سایر شرایط مادی و معنوی حیات در نظرش پر ارج و با ارزش می گردید... نوشته های وی به قول ویلیام جیمز حالت همان خوکی را می نمایاند که زیر تیغ ناله سر می دهد و یا موشی که در حالی که مشغول جان دادن است جیر جیر می کند.»

چون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک شبنم چرا باید شتافت؟!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱-۷-۱۳۹۳ ۱۱:۰۲ عصر، توسط Niki.)
۱-۷-۱۳۹۳ ۱۱:۰۱ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط افتاب گردان ، f_hamed ، Rasoul ، arveensport ، علی خانی ، DRaiush ، فریماه ، samsara ، محمدرضا (بابالنگ دراز) ، nazanin1999 ، Iron
satank2
کاربر انجمن
*

عضو انجمن
ارسال‌ها: 1
کتاب مورد علاقه: بوف کور
تاریخ عضویت: ۷ فروردين ۱۳۹۴
سپاس ها 0
سپاس شده 6 بار در 1 ارسال
ارسال: #135
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
سلام خدمت دوستان,کتاب بوف کور اولین کتاب صادق خان بود که من خوندم,من کتاب های زیادی خوندم,ولی باور کنید این کتاب یه شاهکار جهانیه,فقط ای کاش یکمی تلاش بیشتری میشد این کتاب رو بیشتر به دنیا معرفی کرد,و خود صادق خان هدایت رو,داستان س,گ,ل,ل صادق خان نشون میده این انسان دیگه دنیا رو به اخر رسونده بود,چون اگه اشتباه نکنم اخرین داستان صادق خان بود,صادق هدایت شاید ذهنش یکی دو قرن جلو تر از زمانش بود.
۷-۱-۱۳۹۴ ۰۷:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط f_hamed ، mohsen gh ، Rasoul ، samsara ، محمدرضا (بابالنگ دراز) ، nazanin1999
Sarvenaz ehtesham
کاربر انجمن
*

عضو انجمن
ارسال‌ها: 1
کتاب مورد علاقه: دنیای سوفی . کتابهای هدایت به خصوص زنده به گور . اگزیستانسیالیم و اصالت بشر از سارتر . سه کتاب زویا پیرزاد . و .. خیلی های دیگه ^_^
تاریخ عضویت: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴
سپاس ها 1
سپاس شده 3 بار در 1 ارسال
ارسال: #136
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
ممنونم . خیلی دوست داشتم کتاب بوف کور رو صوتیشو داشته باشم ! این کتاب روان آدمو درگیر می کنه ...
۲۸-۲-۱۳۹۴ ۰۴:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط f_hamed ، samsara ، محمدرضا (بابالنگ دراز)
Hassan Goli
کاربر انجمن
*

عضو انجمن
ارسال‌ها: 1
کتاب مورد علاقه: بوفِ کور، جنایت و مکافات،داش آکل، کتاب های اساتید موفقیت { آنتونی رابینز،رابرت کیوساکی،برایان تریسی}
تاریخ عضویت: ۲۷ تير ۱۳۹۴
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 1 ارسال
ارسال: #137
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
صدای استاد حامد ارزش این کتابو چندین برابر کرده! سپاس فراوانHeart
۲۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۰۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط Atefeh Aqaee ، f_hamed ، محمدرضا (بابالنگ دراز) ، es_elmira
nazanin1999
کاربر انجمن
*

عضو انجمن
ارسال‌ها: 3
کتاب مورد علاقه: شازده کوچولو بوف کور نفرین یک جسد
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۴
سپاس ها 22
سپاس شده 10 بار در 3 ارسال
ارسال: #138
RE: بوف کور اثر صادق هدایت
بنظرمن این کتاب خیلی بحث برانگیزه بهمین راحتی نمیشه راجعبش قضاوت کرد.
هرکسی ی تفسیری میکنه ازاین کتاب.اماتفسیراصلی روبایدازخودنویسنده پرسید ک ای کاش میشد.Huh
بنظرمن این کتاب واقعاشاهکاره.خیلی چیزامیخادبه ادم بگه.
بستگی ب دیدادم داره چی برداشت کنهExclamation

درد عاشق را دوایی بهترازمعشوق نیست / شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید
۱۲-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط es_elmira ، علی خانی ، f_hamed ، m_reza


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما   انجمن کتاب ایران   بازگشت به بالا   بازگشت به محتوا   بایگانی   پیوند سایتی RSS